۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

قدم زدن تا بینهایت


 
ترجمه 
"Long walk to forever" by Kurt Vonnegut


از بچگی با هم بزرگ شده بودند. خانه هایشان نزدیک به هم در حومه شهر، در میان باغ ها و مزرعه ها بود و قامت افراشته ناقوس مدرسه نابینایان تنها ساختمان بلندی بود که در آن حوالی دیده می شد.   

در این بیست سالی که از عمرشان می گذشت همیشه با هم دوست بودند، دوست های معمولی. البته یک سالی می شد که همدیگر را ندیده بودند. 
 
اسم پسر نیوت است و اسم دختر کاترین. کمی از ظهر گذشته بود که نیوت در خانه کاترین را زد. 

کاترین در حالی که داشت صفحات براق یک مجله حجیم را نگاه می کرد، دم در آمد. مجله کاملا در مورد عروسی بود. کاترین با تعجب گفت: "نیوت!". از دیدن پسر خیلی جا خورده بود.

نیوت گفت:"وقت داری قدم بزنیم؟" آدم کم رویی بود حتی در مقابل کاترین. سعی کرد با حواس پرت حرف زدن خجالتش را مخفی کند، انگار که فکرش را چیزی مشغول کرده باشد – انگار که یک مامور مخفی است که در بحبوحه یک ماموریت بزرگ برای لحظه ای در میان دو راهی گیر کرده باشد. نیوت همیشه اینطور حرف می زد، حتی در مورد مسایلی که برایش خیلی مهم و حیاتی بودند. 

کاترین گفت: "قدم بزنیم؟"
نیوت جواب داد: "یک پا جلوی پای دیگر، میان برگ ها، روی پل ها ..."
کاترین : "اصلا نمی دانستم که برگشتی به شهر."
نیوت : "همین الان رسیدم."
کاترین : "می بینم که هنوز سربازی."
نیوت : "هفت ماه دیگه مونده." پسر سرباز یکم توپخانه بود. لباس هایش ژولیده بودند، پوتین هاش پر از خاک و ریشش نامرتب. دستش را دراز کرد تا مجله را بگیرد. "می تونم این مجله قشنگ را ببینم؟".
دختر مجله را به او داد و گفت: "دارم عروسی می کنم، نیوت"
پسر : "می دانم، بیا برویم قدم بزنیم."
دختر :"من خیلی سرم شلوغه نیوت، آخه عروسی هفته دیگه است."
پسر : "اگه بیای قدم بزنیم لپ هات گل می اندازه، میشی یک عروس لپ گلی". مجله را ورق زد و گفت: "می شی یک عروس لپ گلی مثل این -  مثل این – مثل این" و عروس های لپ گلی را به او نشان داد.

کاترین صورتش گل انداخت و به عروس های گلگون فکر می کرد.

نیوت گفت :"خوب این هم می شود هدیه من به هنری استوارت چاسنس. با تو که قدم بزنم یک عروس لپ گلی به او تقدیم خواهم کرد."
کاترین گفت :"اسمش را می دونستی؟"
نیوت :"مادر بهم گفت. اهل پیتزبرگه؟"
کاترین :"آره، مطمئن باش که ازش خوشت می آید."
نیوت :"شاید"
کاترین :"می تونی - می تونی بیای عروسی نیوت؟"
نیوت :"فکر نکنم."
کاترین :"یعنی مرخصی ات خیلی کوتاهه؟"
نیوت :"مرخصی؟" داشت یک آگهی دو صفحه ای ظروف نقره را نگاه می کرد و گفت :"من مرخصی نیامدم."
کاترین :"چی؟"
نیوت :"من الان سرباز فراری ام."
کاترین :"وای نیوت، دروغ نگو."
نیوت در حالی که به مجله نگاه می کرد گفت:"چرا باید دروغ بگم."
کاترین :"چرا نیوت؟"
نیوت گفت :"بهم بگو مدل سرویس نقره ات چیه" و شروع کرد اسم مدل های مختلف ظروف نقره را از مجله خواند: "آلبمارله؟ خلنگ؟ گل دار؟ گل رز؟" سرش را بالا آورد و خندید. "می خواهم به تو و همسرت یک قاشق هدیه بدهم."
کاترین : "نیوت، نیوت – راستش رو بگو"
نیوت :"دوست دارم قدم بزنم."

کاترین دستانش را با یک اضطراب خواهرانه در هم گره کرده بود و گفت :" هان نیوت –  قضیه سرباز فراری سرکاریه؟"
نیوت ادای صدای سوت پلیس را خیلی نرم در آورد و ابروهایش را بالا برد.
کاترین گفت :"کجا، از کجا؟"
نیوت گفت :"فورت برگ"
کاترین :"کارولینای شمالی؟"
نیوت :"بله، نزدیکه فایت ویله، همونجایی که اسکارلت اُهارا مدرسه می رفت."
کاترین پرسید : "چطوری تا اینجا آمدی نیوت؟"
نیوت شصتش را بالا آورد که یعنی با ماشین های گذری آمده.
کاترین پرسید :"مادرت خبر دارد؟"
نیوت :"من برای دیدن مادرم نیامدم."
کاترین :"پس برای کی آمدی؟"
نیوت : "تو"
کاترین :"چرا من؟"
نیوت جواب داد :"چون عاشقتم. حالا می شود برویم قدم بزنیم؟ یک پا جلوی پای دیگر، میان برگ ها، روی پل ها ..."
...

در بیشه پوشیده از برگ های پاییزی زرد در حال قدم زدن بودند.

کاترین عصبانی بود و تند حرف می زد، تقریبا اشک هایش در آمده بود."نیوت، این کار دیوانگی محض است."
نیوت پرسید: "چطور؟"
کاترین جواب داد :"موقعیت بهتر از این نبود که به من بگی دوستم داری؟ تو هیچ موقع اینطوری با من حرف نزده بودی."
نیوت گفت :"بگذار قدم بزنیم."
کاترین :"نه، خیلی دور شدیم، همین قدر کافی است. اصلا از اول نباید با تو می آمدم."
نیوت :"حالا که آمدی."
کاترین : "می خواستم از خانه دورت کنم. اگر یک نفر می دید که داری با من آنطور حرف می زنی، آنهم درست یک هفته قبل از عروسی ---"
نیوت :"چه فکری می کردند؟"
کاترین جواب داد :"فکر می کردند که دیوانه شده ای."
نیوت : "چرا؟"
کاترین نفس عمیقی کشید و شروع کرد به سخنرانی "فرض کنیم که من از این دیوانگی تو خوشم آمده باشد. البته من باور نمی کنم که تو سرباز فراری باشی، شاید هم باشی. من باور نمی کنم که تو واقعا عاشق من باشی، شاید هم باشی. ولی --- "
نیوت گفت :"هستم."
کاترین ادامه داد :"خیلی خوب، واقعا باعث افتخاره و من به عنوان یک دوست از تو خوشم می آید، نیوت، خیلی زیاد خوشم می آید. ولی الان دیگه خیلی دیره." کاترین یک قدم فاصله گرفت."تو هیچ وقت من رو نبوسیدی." سعی کرد خودش را با دستانش بپوشاند. "البته منظورم این نیست که الان این کار را بکنی. فقط می خواهم بگم که اصلا انتظار هیچ کدام از این چیزها را نداشتم. اصلا نمی دانم که الان باید چکار کنم."
نیوت گفت :"بیا فقط یک کم قدم بزنیم و لذت ببریم."
و دوباره شروع به قدم زدن کردند.
کاترین گفت :"انتظار داشتی چه واکنشی نشون بدهم؟"
نیوت :"من چطور بدانم. من هیچ وقت در چنین موقعیتی نبودم."
کاترین :"نکنه انتظار داشتی بپرم توی بغلت؟"
نیوت :"شاید."
کاترین :"ببخشید که ناامیدت کردم."
نیوت :"نا امید نیستم. خیلی روش حساب نکرده بودم. قدم زدن خالی هم خیلی خوبه."
کاترین دوباره ایستاد و گفت :"می دانی اتفاق بعدی چیه؟"
نیوت : "نوچ!"
کاترین :" دست می دیم، با هم دست می دیم و از هم جدا می شیم."
نیوت سری تکان داد و گفت :"خیلی خوب. فقط بعضی وقت ها بیادم باش. فراموش نکن که چقدر عاشقت بودم."
ناخود آگاه اشک صورت کاترین را پوشاند. پشتش را به نیوت کرد و به ردیف بی انتهای درخت ها خیره شد.
نیوت :"این یعنی چی؟"
کاترین جواب داد:"عصبانی ام!" دستهایش را گره کرد و گفت :"تو به چه حقی ---"
نیوت :" می خواستم بدانم."
کاترین :"من اگر عاشقت بودم حتما بهت نشان می دادم."
نیوت :"نشان می دادی؟"
کاترین :"بله." برگشت و سرش را بالا آورد و به صورت نیوت نگاه کرد. صورت کاترین کاملا سرخ شده بود. "تو حتما می فهمیدی."
نیوت :"چطوری؟"
کاترین :"تو حتما می فهمیدی. زنها نمی توانند قایم اش کنند."
نیوت از نزدیک به صورت کاترین نگاه کرد. کاترین با حیرت متوجه شد که حرفش کاملا درست بود. زنها نمی توانند عشق شان را مخفی کنند.
نیوت عشق را دید.
و کاری را کرد که باید می کرد. کاترین را بوسید.
...

کاترین بعد از اینکه نیوت رهایش کرد گقت :"خیلی سخته می شه با تو کنار آمد."
نیوت :"من؟"
کاترین :"نباید این کار را می کردی."
نیوت :"خوشت نیامد؟"
کاترین :"چه انتظاری داشتی؟ عشق وحشی و رها؟"
نیوت :"بگذار دوباره بگویم. من اصلا نمی دانم که قراره چه اتفاقی بیفته."
کاترین :"خداحافظی می کنیم."
نیوت کمی اخم کرد و گفت :"خیلی خوب."
کاترین دوباره شروع کرد به سخنرانی :"من ناراحت نیستم که همدیگر را بوسیدیم. خیلی خوب بود. ما زودتر از این باید همدیگر را می بوسیدیم. ما خیلی صمیمی بودیم. همیشه به یادت می مانم نیوت و برایت آرزوی خوشبختی می کنم."
نیوت گفت :"من هم همینطور."
کاترین :"خیلی ممنون نیوت."
نیوت :"سی روز."
کاترین :"چی؟"
نیوت :"سی روز بازداشت قیمت یک بوسه خواهد بود برای من."
کاترین :"برایت متاسفم. اما من ازت نخواستم که فرار کنی."
نیوت :"می دانم."
کاترین :"مطمئنا تو استحقاق یک پاداش قهرمانانه را برای چنین حماقتی نداری."
نیوت :"با یک قهرمان باید مهربان بود. هنری استوارت یک قهرمانه؟"
کاترین :"شاید، اگر فرصتش را پیدا کند." کاترین به سختی متوجه شد که دوباره دارند قدم می زنند. یادشان رفته بود که خداحافظی کرده بودند.
نیوت :"واقعا عاشقشی؟"
کاترین :"بله واقعا دوستش  دارم. اگر عاشقش نبودم که باهاش ازدواج نمی کردم."
نیوت :" چه چیزه خوبی داره؟"
کاترین فریاد زد :"واقعا که! اصلا درک می کنی که چقدر بی ادبی؟ هنری خیلی خیلی خیلی چیزها خوب دارد. وشاید خیلی خیلی خیلی بدی هم داشته باشد. ولی اصلا به تو مربوط نیست. من عاشق هنری هستم و اصلا دلم نمی خواهد در موردش با تو حرف بزنم."
نیوت گفت :"ببخشید"
کاترین گفت :"واقعا که!"
نیوت دوباره بوسیدش. دوباره بوسیدش چون خود کاترین می خواست. 
...

الان در یک باغ بودند.
کاترین گفت :"چطور اینقدر از خانه دور شدیم، نیوت؟"
نیوت گفت :"یک پا در جلوی پای دیگر --- در میان برگ ها، بر روی پل ها."
کاترین گفت :"با هم جمع می شوند – قدم ها"
ناقوس مدرسه نابینایان در نزدیکی شان به صدا در آمد.
نیوت گفت :"مدرسه نابینایان"
کاترین گفت :"مدرسه نابینایان" سرش را با خواب آلودگی تکان داد و گفت :"من دیگه باید برگردم."
نیوت گفت :"خداحافظی کن."
کاترین :"به نظر میاد هر دفعه که خداحافظی کنم، بوسیده می شم."
نیوت نزدیک زیر یک درخت سیب بر روی چمن از ته زده شده نشست. نیوت گفت :"بشین."
کاترین گفت :"نه."
نیوت :"دست بهت نمی زنم."
کاترین :"باور نمی کنم."
کاترین زیر سایه یک درخت 5-6 متر آن طرفتر نشست و چشمانش را بست.
نیوت :"رویای هنری استوارت چاسنس."
کاترین :"چی؟"
نیوت :"رویای همسر آینده فوق العاده ات."
کاترین :"آها، بله." چشمانش را محکم تر بست و چند نظر کوتاه از همسر آینده اش را دید.
نیوت خمیازه ای کشید.
صدای وزوز زنبور ها در درخت شنیده می شد و کاترین تقریبا خوابش برده بود. وقتی که چشمانش را باز کرد دید که نیوت واقعا خوابیده است.
نیوت خیلی آرام خر و پف می کرد.
کاترین گذاشت که نیوت یک ساعتی بخوابد و در تمام مدت نیوت را با تمام قلبش برانداز می کرد.
سایه درخت سیب به طرف شرق کش آمده بود و ناقوس مدرسه به صدا در آمد.
"دنگ"
در یک فاصله خیلی دور صدای غرش استارت یک اتومبیل در آمد و ساکت شد. دوباره غرید و دوباره ساکت شد.
کاترین از زیر درخت در آمد و نزدیک نیوت زانو زد.
کاترین گفت :"نیوت؟"
نیوت گفت :"هوم؟" و چشمانش را باز کرد.
کاترین گفت :"دیر شده."
نیوت :"سلام کاترین."
کاترین :"سلام نیوت"
نیوت :"عاشقت هستم."
کاترین :"می دانم."
نیوت :"خیلی دیر شده."
کاترین :"خیلی دیر شده."
نیوت ایستاد و بدنش را با مشت های گره کرده کش آورد. "قدم زدن لذت بخشی بود."
کاترین گفت :"من هم همینطور فکر می کنم."
نیوت :"از هم جدا بشویم؟"
کاترین :"کجا می روی؟"
نیوت :"به شهر می روم و خودم را معرفی می کنم."
کاترین :"به سلامت."
نیوت :"تو هم همینطور. با من ازدواج می کنی؟"
کاترین :"نه."
نیوت برای یک لحظه به کاترین خیره شد و لبخندی زد و به سرعت دور شد.
کاترین کوچکتر شدن نیوت در عمق سایه ها و درخت ها را مشاهده کرد. می دانست که اگر نیوت رویش را بر گرداند و او را صدا بزند، به طرفش خواهد دوید. چاره ای جز این نخواهد داشت.
نیوت ایستاد و رویش را برگرداند. صدا زد :"کاترین."
کاترین به طرف نیوت دوید و دستانش را به دور او حلقه کرد و نمی توانست حرف بزند.

ترجمه از کرمکی