۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

من، انتخابات، امید تغییر

اثری از مانا نیستانی

چهار سال پیش، در همچین روزهایی بود. اوایل شب بود، داشتم می رفتم ونک. امید داشتم که میرحسین می تونه یه چیزهایی را عوض کنه. البته موسوی برای من و خیلی های دیگه انتخاب بین بد و بدتر بود. فکر می کردم اگه بریم توی خیابون، حکومت متوجه میشه که ما از وضع مملکت راضی نیستیم و تغییر می خواهیم. فکر می کردم که حکومت مجبور میشه فضا را بازتر کنه. 

رفیقم گفت کجا می ری؟
گفتم می رم ونک.
گفت که چی بشه؟

گفتم که حکومت بفهمه که ما ناراضی هستیم. بفهمه که ما از موسوی حمایت می کنیم. بفهمه که ما این میمون را قبول نداریم.

خندید و گفت: بیا بچه بشین سر درس هات. اینها همش سر کاریه. می خواهی بری که بشی سیاهی لشگر برای بازی سیاستمدارها. 

من عصبانی رفتم.

ته دلم فکر می کردم که با حمایت ما از موسوی، مردم امید پیدا می کنند، رای می دهند و اوضاع عوض می شود. بعد از انتخابات هم همه اعتراضات را رفتم. تمام تلاشم را کردم. توی فک و فامیل و در و همسایه با هر کی که طرفدار احمدی نژاد بود بحث می کردم و قانع شون می کردم که تقلب شده. برای اولین بار توی عمرم رفتم نماز جمعه. البته دلم نیومد که برم پشت سر رفسنجانی نماز بخونم. فقط سخنرانی را گوش دادم و بعدش قاطی مردم شعار دادیم. برای اولین بار توی عمرم نشستم سخنرانی خامنه ای را کامل گوش کردم که شاید بگوید تقلب شده یا حداقل اوضاع را آرام کند. اما مثل اینکه حکومت ما را پشم خودش هم حساب نمی کرد. مردم دنیا هم مرگ مایکل جکسون براشون مهمتر از آزادی خواهی میلیون ها ایرانی بود.   

رفیقم نشست توی خونه، درسش را خوند و اپلای کرد و الان توی یکی از بهترین دانشگاه های آمریکا داره درس می خونه. حقوق دانشجویی اش چند برابر بیشتر از بهترین حقوقیه که من می تونم توی ایران بگیرم.

من چی؟ خدا را شکر زنده ماندم و پدر و مادرم داغ جوونشون را ندیدند. بیکار نیستم و معتاد هم نشده ام. یک کار برای خودم دست و پا کردم و آب باریکه ای می رسه. ولی دیگه اشتباه چهار سال پیش را تکرار نمی کنم. بازیچه دست سیاستمدارهای کثیف ایران نمی شم. به نظرم اوضاع ایران به این راحتی ها عوض نمی شه. رای دادن یا رای ندادن من خیلی فرقی نمی کنه. حکومتی که قاضی القضاتش زمین خوار از آب در بیاد را نمیشه با رای دادن اصلاح کرد. البته امیدوارم که شرایط ایران به زودی رو به پیشرفت بگذاره. برای همین هم توی این وبلاگ می نویسم. امیدوارم موسوی هم به زودی توبه کند و برگردد سر نقاشی کشیدنش و به امید من و ما ننشیند که برای آزادیش کاری کنیم.  اون یکی اسمش چی بود؟ کروبی، فقط یادمه بعد تظاهرات بزرگ توی آزادی، دیدمش توی یک 405 نشسته بود بدون محافظ، اومد بیرون و چند کلمه برای مردم حرف زد و همراهش با زور چپوندش تو ماشین و رفتند. 

کرمکی